تبليغاتX
بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم

تنها

آرش

مرسی آرش که سر زدی

آرش دیگه حوصله هیچی رو ندارممممم

شما دوست خوبی هستی  ..

مراقب خودت باش

+ نوشته شده در  88/04/14ساعت 1:48 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

.........

همه چیز رو  به  گند  کشیدن ..

دلم ،

پر  از کینه  و نفرته ،

پر از انتقام .


و گلویم

پر از فریادست .

به انتظار نشسته ام.

به انتظار .......................  .

                                                 وحید


+ نوشته شده در  88/04/04ساعت 1:43 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

7سین

+ نوشته شده در  87/12/28ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

چهارشنبه سوری

 بیایید سنتها را اجرا کنیم :

 بوته افروزی

        قاشق زنی

                      و .........   .

                                                         وحید

+ نوشته شده در  87/12/26ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

+ نوشته شده در  87/12/15ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .

مرد سرش را پایین آورد .

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .

خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .

مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .

خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .

مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .

خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .

مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...

یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .

اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .

مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .

خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .

فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .

خدا خندید و زمین سبز شد .

خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .

فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .

خاک خوشبو شد .

پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .

فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .

مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .

خدا شوق مرد را دید و خندید .

وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .

خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .

روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .

زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .

خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود .

زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .

و پرنده هایی که ...

خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .

+ نوشته شده در  87/12/02ساعت 2:46 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

دشواری ( نزار قبانی )

بسیار ستوده ام زیبایی زنی را

اما دل به او نسپرده ام ،

چه بسیارند زنان زیبا در دنیا

و چه دشوار است عاشق شدن  اما .

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

محاکه ( نزار قبانی )

شرق آوازهایم را می شنود ، جمعی آن ها را می ستایند ، جمعی دشنام می دهند

سپاس من نثار همه ی آنها ،

انتقام خون هر زنی را ستانده ام

و پناهی بوده ام برای آنها که در وحشت بوده است .

قلب شوریده ی زن را حمایت کرده ام

و آماده ام برای تقاص ـ راضی به مردنم

اگر عشق حکم به قتل من دهد ، 

زیرا من قهرمان  عشق بوده ام ،

 و اگر لحظه ای عاشق نباشم ،

دیگر این من نخواهد بود .

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

نزار قبانی

بیست سال در سفر عشق

اما جاده هنوز ناشناخته .

گاه پیروز شدم .

اغلب از پا افتادم .

بیست سال سر در کتاب عشق

و هنوز در نخستین برگ .

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

حال گیری

رفتیم بیرون حال کنیم

از دماغمون در اومد

یه ماشین از پشت زد به ما

البته ماشین ما چیزی نشد

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

زندگی

       

بزرگترین کشف نسل من آن است که انسان با تغییر شیوه نگرش خود می تواند زندگیش را تغییر دهد . 

+ نوشته شده در  87/08/23ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

نوا

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

البرت هابرد

مردی که مشکل ندارد ،

خارج از بازی زندگی است .

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

..

+ نوشته شده در  87/08/20ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

چراغ جادو

یه روز مسئول فروش ، منشی دفتر و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم زدند ... یهو یه چراع جادو  روی  زمین پیدا می کنند و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه ...

جن میگه :  من برای هر کدوم از شما یک آرزو بر آورده می کنم ...

منشی می پره جلو و میگه : اول من ، اول من !    من می خوام که توی باهاماس باشم؛ سوار یه قایق بادبانی  شیک باشم  و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم.

پوووف ! منشی ناپدید میشه ..........

بعد مسئول فروش می پره جلو  و میگه : حالا من !    من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ، داشته باشم و تمام عمر حال کنم ......

پوووووف ! مسئول فروش هم ناپدید میشه ...............

جن رو به مدیر میگه : حالا نوبت  توئه ...

مدیر میگه : من می خوام که اون دو تا  هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!

 

نتیجه اخلاقی اینکه همیشه  اجازه بده که رئیست  اول صحبت کنه !!

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 11:35 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

مریم

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

پاییز

پاییز

فصل برگ ریزان

فصل باران

فصل بی چتر زیر باران رفتن

.............

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 1:3 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

سلام

باید یه چیزی بنویسم اما حالشو ندارم

ساعت ۳ صبح دارم آهنگ چاوشی گوش می دم

نباید سر وصدا کنم  وگرنه بقیه رو بیدار می کنم 

مسافرتمون به اصفهان هم بهم خورد 

............

خوب دیگه قسمت نبود ....

                                                  وحید

+ نوشته شده در  87/07/26ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  | 

زندگی

زندگی هر کسی در درونش جریان داره نه در دنیایی که اون رو احاطه کرده

 و دنیای هر کس به اندازه تصوراتش است

 ضمن اینکه جایی برای رسیدن وجود نداره

                        وحید

+ نوشته شده در  87/07/22ساعت 2:16 قبل از ظهر  توسط M.H.H _ وحید  |