آرش
مرسی آرش که سر زدی
آرش دیگه حوصله هیچی رو ندارممممم
شما دوست خوبی هستی ..
مراقب خودت باش
همه چیز رو به گند کشیدن ..
دلم ،
پر از کینه و نفرته ،
پر از انتقام .
و گلویم
پر از فریادست .
به انتظار نشسته ام.
به انتظار ....................... .
وحید
یکی بود یکی نبود .
یک مرد بود که تنها بود .
یک زن بود که او هم تنها بود .
زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .
خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .
خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .
مرد سرش را پایین آورد .
مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .
خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .
مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .
خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .
مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید .
خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی .
مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ...
یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند كرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند .
اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند .
مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد .
خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود .
فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند .
خدا خندید و زمین سبز شد .
خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد .
فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت .
خاک خوشبو شد .
پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود .
فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند .
مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت .
خدا شوق مرد را دید و خندید .
وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست .
خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد .
روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت .
زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند .
خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیس نشود .
زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند .
و پرنده هایی که ...
خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .![]()

اما دل به او نسپرده ام ،
چه بسیارند زنان زیبا در دنیا
و چه دشوار است عاشق شدن اما .
سپاس من نثار همه ی آنها ،
انتقام خون هر زنی را ستانده ام
و پناهی بوده ام برای آنها که در وحشت بوده است .
قلب شوریده ی زن را حمایت کرده ام
و آماده ام برای تقاص ـ راضی به مردنم
اگر عشق حکم به قتل من دهد ،
زیرا من قهرمان عشق بوده ام ،
و اگر لحظه ای عاشق نباشم ،
دیگر این من نخواهد بود .
اما جاده هنوز ناشناخته .
گاه پیروز شدم .
اغلب از پا افتادم .
بیست سال سر در کتاب عشق
و هنوز در نخستین برگ .
جن میگه : من برای هر کدوم از شما یک آرزو بر آورده می کنم ...
منشی می پره جلو و میگه : اول من ، اول من ! من می خوام که توی باهاماس باشم؛ سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم.
پوووف ! منشی ناپدید میشه ..........
بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه : حالا من ! من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ، داشته باشم و تمام عمر حال کنم ......
پوووووف ! مسئول فروش هم ناپدید میشه ...............
جن رو به مدیر میگه : حالا نوبت توئه ...
مدیر میگه : من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!
نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !!
باید یه چیزی بنویسم اما حالشو ندارم![]()
ساعت ۳ صبح دارم آهنگ چاوشی گوش می دم ![]()
نباید سر وصدا کنم
وگرنه بقیه رو بیدار می کنم ![]()
مسافرتمون به اصفهان هم بهم خورد ![]()
............
خوب دیگه قسمت نبود .... ![]()
وحید
و دنیای هر کس به اندازه تصوراتش است
ضمن اینکه جایی برای رسیدن وجود نداره
وحید